| گروهی از روان شناسان معتقدند که یادگیری فقط از راه تداعی یا پیوند بین محرک و پاسخ (Stimulus and Response) حاصل میشود. در واقع یادگیری تداعی گرا به معنی همراه شدن رویداد معینی با یک رویداد دیگر است. |
تداعی گرایی (Associationism) که امروزه با نام یادگیری (Learning) از راه شرطی سازی (Conditioning) شناخته میشود یکی از مهمترین حوزههای مطالعاتی و تحقیقاتی در مورد شیوههای یادگیری در انسان بوده و کاربردهای فراوانی دارد. تداعی گرایی روش و نظریهای است که برای اولین بار و بطور واضح از ارسطو (Aristate) در 384 تا 322 (ق.م) شروع شد و امروزه با نام شرطی سازی در نظریههای ترندایک (Thorndike) ، پاولف (Pavlov) ، واتسن (Watson) ، اسکینر (Skinner) و دیگران یافت میشود.
فرض کنید فردی یک میوه ترش را که باعث ترشح زیاد بزاق دهان میشود، بخورد. این تجربه در ذهن او باقی میماند. حال پس از مدتی اگر همان شخص یک فرد دیگر را در حال خوردن یک میوه ترش ببیند یا به یاد آن میوه ترش بیفتد، ممکن است باز هم در دهانش بزاق ترشح شود. این همان اتفاقی است که در یادگیری از نوع تداعی میافتد و با وجود آنکه آن فرد در مرحله دوم میوه ترشی نخورده است تا بزاقی ترشح شود ولی پیوند بین ترش و ترشح بزاق دهان در مرحله اول باعث ترشح بزاق دهان در مرحله دوم بدون خوردن واقعی میوه ترش میشود.
در واقع ارسطو فیلسوف یونانی بود که با طرح یادگیری و یادآموزی از طریق مجاورت (Contiguity) ، مشابهت (Similarity) و تضاد (Contradiction) بین رویدادها و وقایع ، بنیاد تداعی گرایی را استوار نمود. بنابر اصل مجاورت هرگاه دو رویداد از لحاظ زمان و مکان با هم تجربه شوند، بعدها تجربه یکی از آنها موجب میشود که دویداد دیگر نیز تداعی شود یا در ذهن حضور یابد. نظیر وقتی که با دیدن معلم به یاد شاگرد و دانش آموز میافتیم.
بنابراصل مشابهت حضور یک رویداد یا تجربه در ذهن موجب میشود رویداد یا تجربه دیگری که به آن شباهت دارد، در ذهن تداعی شود. نظیر وقتی که به دوستان قدیم فکر میکنیم ممکن است به یاد بیاوریم که عکسی از آنها داریم. بنابر اصل تضاد رویدادها و تجربههای متضاد یکدیگر را در ذهن تداعی میکنند. نظیر کلمات زشت و زیبا یا زرنگ و تنبل.
نخستین نظریه علمی از نوع تداعی گرایی (شرطی سازی) در سال 1898 میلادی بوسیله ادوارد.لی تورندایک روان شناس آمریکایی انتشار یافت. او در آزمایشهای خود که بر روی حیوانات (بویژه گربهها) انجام میگرفت، به شناسایی تعدادی از قوانین بنیادی یادگیری از قبیل یادگیری پیوندی است که میان محرک و پاسخ ایجاد میشود، شد. چون او به پیوند بین محرک و پاسخ تاکید داشت، نظریه او با پیوند گرایی (Bondconnectionism) مشهور شد.
ایوان پترولوویچ پاولف در واقع یک فیزیلوژیست بود که به تحقیق روی نقش مایعات مختلف در گوارش علاقه داشت و بطور تصادفی در جریان تحقیق متوجه شد که برخی از حیوانها (او از سگها استفاده میکرد) در آزمایشگاه او قبل از اینکه تغذیه شوند، شروع به ترشح بزاق (یکی از مایعات لازم برای گوارش) میکنند. او تحقیق در مورد این موضوع را دنبال کرد و یکی از مهمترین نظریههای یادگیری یعنی یادگیری از راه شرطی شدن کلاسیک (Classical Conditioning) یا نظریه بازتابی (Reflexing Theory) را بنیان گذاشت. تحقیقات او به بسیاری از ابهامات در حوزه یادگیری پایان بخشید.
جان . بی . واتسن روان شناس آمریکایی و بنیانگذار رفتارگرایی (Behavioral Theory) است که روان شناسی پاولف را در آمریکا رواج داد. او بر نقش محیط و یادگیری تاکید زیادی داشت و وراثت را بشدت رد میکرد. کارهای او بنیانهای روان شناسی علمی را استوار کرد.
کلارک هال (Clark Hull) از روان شناسان رفتارگرا با نظریه کاهش سایق (Drive Reduction) است. وی برای یادگیری فرضیههای مختلفی را مطرح کرد که معروف ترین آنها عبارتند از : نیاز ، تقویت ، سایق نخستین ، سایق ثانوی و … . به عقیده او رفتار پیچیده از رفتارهای ساده بر پایه شرطی شدن و به صورت گام به گام بوجود میآیند.
ادوین گاتری (Edwin Guthrie) نظریه پردازی است که بر اصل مجاورت در یادگیری تاکید کرد و به همین جهت نظریه او به شرطی شدن مجاورتی (Conditioning Contiguity) معروف شد. او برخلاف نظریههای پاولف و ترندایک اصل مجاورت را اساس یادگیری و ارتباط محرک و پاسخ میدانست و اصل تقویت و … را رد میکرد.
بی . اف . اسکینر معروفترین روان شناس در حوزه یادگیری از نوع شرطی شدن (تداعی گرا) است. چرا که رفتارگرایی او رادیکال (تندرو) بود و هر چیزی را که به چیزی غیر از یادگیری از راه تداعی (شرطی سازی) میپرداخت، به شدت رد میکرد. او فقط به روشهایی تاکید داشت که قابل مشاهده باشند و بنابراین رویدادهای ذهنی و شناختی نظیر اراده ، احساس ، شناخت غریزه و … را قبول ندارد.
نظریههای تداعی گرا (شرطی سازی) کاربردهای فراوانی دارد. آموزش و پرورش ، فرزند پروری ، درمان بیماریهای روانی و … از مهمترین حوزههای کاربردی این نظریهها و اصول حاکم بر آنها است. البته این بدان معنی نیست که انسان فقط در قرن اخیر از این روش برای یادگیری و آموزش استفاده کرده است، بلکه انسانها در طول تاریخ از اصول و قوانین این روش استفاده کردهاند، بدون آنکه آگاهی کامل و کافی در مورد آنها داشته باشند و فقط در قرن بیستم بود که بر روی آنها تحقیق علمی انجام شد تا اصول این روش شناخته شود.
نظرات ()| گروهی از روان شناسان معتقدند که یادگیری فقط از راه تداعی یا پیوند بین محرک و پاسخ (Stimulus and Response) حاصل میشود. در واقع یادگیری تداعی گرا به معنی همراه شدن رویداد معینی با یک رویداد دیگر است. |
تداعی گرایی (Associationism) که امروزه با نام یادگیری (Learning) از راه شرطی سازی (Conditioning) شناخته میشود یکی از مهمترین حوزههای مطالعاتی و تحقیقاتی در مورد شیوههای یادگیری در انسان بوده و کاربردهای فراوانی دارد. تداعی گرایی روش و نظریهای است که برای اولین بار و بطور واضح از ارسطو (Aristate) در 384 تا 322 (ق.م) شروع شد و امروزه با نام شرطی سازی در نظریههای ترندایک (Thorndike) ، پاولف (Pavlov) ، واتسن (Watson) ، اسکینر (Skinner) و دیگران یافت میشود.
فرض کنید فردی یک میوه ترش را که باعث ترشح زیاد بزاق دهان میشود، بخورد. این تجربه در ذهن او باقی میماند. حال پس از مدتی اگر همان شخص یک فرد دیگر را در حال خوردن یک میوه ترش ببیند یا به یاد آن میوه ترش بیفتد، ممکن است باز هم در دهانش بزاق ترشح شود. این همان اتفاقی است که در یادگیری از نوع تداعی میافتد و با وجود آنکه آن فرد در مرحله دوم میوه ترشی نخورده است تا بزاقی ترشح شود ولی پیوند بین ترش و ترشح بزاق دهان در مرحله اول باعث ترشح بزاق دهان در مرحله دوم بدون خوردن واقعی میوه ترش میشود.
در واقع ارسطو فیلسوف یونانی بود که با طرح یادگیری و یادآموزی از طریق مجاورت (Contiguity) ، مشابهت (Similarity) و تضاد (Contradiction) بین رویدادها و وقایع ، بنیاد تداعی گرایی را استوار نمود. بنابر اصل مجاورت هرگاه دو رویداد از لحاظ زمان و مکان با هم تجربه شوند، بعدها تجربه یکی از آنها موجب میشود که دویداد دیگر نیز تداعی شود یا در ذهن حضور یابد. نظیر وقتی که با دیدن معلم به یاد شاگرد و دانش آموز میافتیم.
بنابراصل مشابهت حضور یک رویداد یا تجربه در ذهن موجب میشود رویداد یا تجربه دیگری که به آن شباهت دارد، در ذهن تداعی شود. نظیر وقتی که به دوستان قدیم فکر میکنیم ممکن است به یاد بیاوریم که عکسی از آنها داریم. بنابر اصل تضاد رویدادها و تجربههای متضاد یکدیگر را در ذهن تداعی میکنند. نظیر کلمات زشت و زیبا یا زرنگ و تنبل.
نخستین نظریه علمی از نوع تداعی گرایی (شرطی سازی) در سال 1898 میلادی بوسیله ادوارد.لی تورندایک روان شناس آمریکایی انتشار یافت. او در آزمایشهای خود که بر روی حیوانات (بویژه گربهها) انجام میگرفت، به شناسایی تعدادی از قوانین بنیادی یادگیری از قبیل یادگیری پیوندی است که میان محرک و پاسخ ایجاد میشود، شد. چون او به پیوند بین محرک و پاسخ تاکید داشت، نظریه او با پیوند گرایی (Bondconnectionism) مشهور شد.
ایوان پترولوویچ پاولف در واقع یک فیزیلوژیست بود که به تحقیق روی نقش مایعات مختلف در گوارش علاقه داشت و بطور تصادفی در جریان تحقیق متوجه شد که برخی از حیوانها (او از سگها استفاده میکرد) در آزمایشگاه او قبل از اینکه تغذیه شوند، شروع به ترشح بزاق (یکی از مایعات لازم برای گوارش) میکنند. او تحقیق در مورد این موضوع را دنبال کرد و یکی از مهمترین نظریههای یادگیری یعنی یادگیری از راه شرطی شدن کلاسیک (Classical Conditioning) یا نظریه بازتابی (Reflexing Theory) را بنیان گذاشت. تحقیقات او به بسیاری از ابهامات در حوزه یادگیری پایان بخشید.
جان . بی . واتسن روان شناس آمریکایی و بنیانگذار رفتارگرایی (Behavioral Theory) است که روان شناسی پاولف را در آمریکا رواج داد. او بر نقش محیط و یادگیری تاکید زیادی داشت و وراثت را بشدت رد میکرد. کارهای او بنیانهای روان شناسی علمی را استوار کرد.
کلارک هال (Clark Hull) از روان شناسان رفتارگرا با نظریه کاهش سایق (Drive Reduction) است. وی برای یادگیری فرضیههای مختلفی را مطرح کرد که معروف ترین آنها عبارتند از : نیاز ، تقویت ، سایق نخستین ، سایق ثانوی و … . به عقیده او رفتار پیچیده از رفتارهای ساده بر پایه شرطی شدن و به صورت گام به گام بوجود میآیند.
ادوین گاتری (Edwin Guthrie) نظریه پردازی است که بر اصل مجاورت در یادگیری تاکید کرد و به همین جهت نظریه او به شرطی شدن مجاورتی (Conditioning Contiguity) معروف شد. او برخلاف نظریههای پاولف و ترندایک اصل مجاورت را اساس یادگیری و ارتباط محرک و پاسخ میدانست و اصل تقویت و … را رد میکرد.
بی . اف . اسکینر معروفترین روان شناس در حوزه یادگیری از نوع شرطی شدن (تداعی گرا) است. چرا که رفتارگرایی او رادیکال (تندرو) بود و هر چیزی را که به چیزی غیر از یادگیری از راه تداعی (شرطی سازی) میپرداخت، به شدت رد میکرد. او فقط به روشهایی تاکید داشت که قابل مشاهده باشند و بنابراین رویدادهای ذهنی و شناختی نظیر اراده ، احساس ، شناخت غریزه و … را قبول ندارد.
نظریههای تداعی گرا (شرطی سازی) کاربردهای فراوانی دارد. آموزش و پرورش ، فرزند پروری ، درمان بیماریهای روانی و … از مهمترین حوزههای کاربردی این نظریهها و اصول حاکم بر آنها است. البته این بدان معنی نیست که انسان فقط در قرن اخیر از این روش برای یادگیری و آموزش استفاده کرده است، بلکه انسانها در طول تاریخ از اصول و قوانین این روش استفاده کردهاند، بدون آنکه آگاهی کامل و کافی در مورد آنها داشته باشند و فقط در قرن بیستم بود که بر روی آنها تحقیق علمی انجام شد تا اصول این روش شناخته شود.
نظرات ()نظریه ی اریکسون :
برخلاف پیاژه که بر رشد شناختی تأکید دارد , اریکسون بر ابعاد عاطفی و اجتماعی رشد تکیه میکند . شاید بتوان نظریه ی پیاژه در رشد شناختی و نظریه ی اریکسون در رشد عاطفی و اجتماعی را مکمل یکدیگر دانست , زیرا هریک از آن ها یک جنبه ی مهم از ابعاد روان شناسی را مورد دقت و بررسی قرار داده اند . خود اریکسون نیز در یکی از مصاحبه هایش , یافته های خویش را با تحقیقات پیاژه مربوط کرده و گفته است (( گویی آنان یک فرش را از دو سوی مختلف می بافته اند )) . هرچند اریکسون مانند فروید به روش تحلیل روانی تأکید داشته , اما دیدگاه اریکسون با دیدگاه فروید تفاوت های بسیار دارد و نظریه ی تحلیل روانی اریکسون فاصله ی زیادی با مکتب روانکاوی فروید دارد .
پژوهش ها و نوشته های اریکسون , تحلیل روانی را گسترش داد و آن را با زمینه های مهم دیگر مانند مردم شناسی فرهنگی و روانشناسی و رشد کودک و مطالعه تاریخی انسان و ادبیات و هنر در هم آمیخته است . نوشته های اریکسون مانند روانکاوان , همراه با توصیف و تبیین های موردی است که درباره ی کودکان , نوجوانان و بزرگسالانی که دارای مسائل و مشکلات عاطفی و روانی داشتند , صورت گرفته است , اریکسون معتقد است که ((من)) علاوه بر نقش واسطه ای که بین (( نهاد1)) و ((من برتر2)) دارد , دارای یک عملکرد شناختی ارثی است . به این علت اریکسون را از جمله ی ((روانشناسان من )) به حساب می آورند . به نظر او هر پدیده ی روانی را باید در سایه ی ارتباط متقابل بین عوامل زیستی و معیارهای روانی و اجتماعی , حتی تجربه های شخصی مورد مطالعه قرار داد .
ویژگی های بارز دیگر نظریه ی اریکسون عبارتند از :
- مطالعه ی رشد انسان در تمام عمر او ؛
- تمرکز بر انسان سالم ,نه انسان بیمار ؛
- توجه به اهمیت احساس هویت در انسان ؛
- کوشش برای آمیختن یافته های تجربی و بالینی با بینش تاریخی و فرهنگی به منظور توجیه بهتر شخصیت انسان .
محور نظریه ی ((رشد من)) در انسان مطابق نظریه ی اریکسون این است که رشد و تکامل هر فرد یک رشته مراحل مشخص و جهان شمول دارد که درتمام افراد بشر موجود است . اصل حاکم بر این جریان اپی ژنتیک نام دارد ؛ یعنی نخست شخصیت انسان , براساس مراحل از پیش تعیین شده و استعدادهای او رشد
می کند .
منظور وی این بود که مراحل رشد بوسیله ی عوامل ارثی تعیین می شود پسوند اپی به معنی بستگی است؛رشد به عوامل ژنتیکی بستگی دارد . این استعداد رشد , در آمادگی انسان برای تحریک به طرف محرکها , بروز آگاهی و ارتباط متقابل با عوامل وسیع و مختلف اجتماعی ظاهر می شود ؛ دوم اینکه شرایط فرهنگی و اجتماعی طوری ساخته شده است که بتواند این ظرفیتها و گرایش های بالقوه را شکوفا و محافظت کند و شرایط ممکن را برای به وجود آمدن مراحل رشد , تسریع کند. به نظر اریکسون , انسان در هر یک از مراحل رشد با یک بحران روانی اجتماعی4 روبروست . چون حل کردن این بحران ها اساس نظریه ی اریکسون را تشکیل می دهد . درصورتی که فرد , این بحران ها را حل کند , این امکان را می یابد که با مسائل بزرگتر روانی درگیر شود و سلامت روانی خود را تأمین کند و در غیر اینصورت سلامت روانی او به خطر می افتد . منظور از بحران یک نقطه ی عطف در مرحله ای از زندگی است؛ یعنی یک دوره ی مهم از زندگی که هم دشوار است و هم امکان غلبه کردن بر آن وجود دارد. این بحران روانی که در هریک از مراحل رشد فرد پیش می آید , یک جزء مثبت و یک جزء منفی دارد . مثلاً آسایش خاطر و عدم آسایش خاطر دو نوع از تجربه های روانی متضاد , دوره ی شیرخوارگی کودک است . همچنین در هریک از مراحل رشد , دو نیروی متضاد وجود دارد که یکی انسان را پیش میبرد و دیگری او را عقب می راند , نیروی پیش برنده در واقع انگیزه ی رشدی است که شامل نیاز درونی انسان برای زندگی و بدست آوردن تعادل و توازن می شود . اما نیروی عقب برنده در جهت عکس انگیزه ی زندگی عمل می کند ویرانگر است . این دو نیرو در تمام مراحل رشد و در طول زندگی انسان فعالند.
مفاهیم اساسی نظریه ی اریکسون
1. اصل اپی ژنتیک : رشد و تکامل هر فرد بر اساس یک رشته مراحل مشخص جهان شمول که در تمام افراد بشر وجود دارد ظاهر می شود و اگر توان بالقوه و شرایط اجتماعی با هم هماهنگ باشند رشد را سریع می کند .
2. سلامت روانی : انسان در هر یک از مراحل رشد با یک بحران روانی اجتماعی روبروست چگونگی حل کردن این بحران ها اساس نظریه ی اریکسون را تشکیل می دهد در صورتیکه فرد این بحران ها را حل کند این امکان را می یابد و با مسائل بزرگتر روانی درگیر شود و سلامت روانی خود را تأمین کند . سلامت روان در حل بحران است در غیر اینصورت سلامت روانی او به خطر می افتد .
3. ابعاد مورد مطالعه ی هر فرد : هر فرد عضو سه جهان است , جهان زیستی , روانی, اجتماعی و اریکسون هویت فرد را از این سه جنبه بررسی کرده است .
4. بحران چیست : یک نقطه ی عطف در هر مرحله از رشد هم دشوار است و هم غلبه برآن وجود دارد ( یک جزء منفی و یک جزء مثبت ) بحرانی زمانی است که رشد روانی ,عاطفی , زیستی و اجتماعی با هم هماهنگ نباشند . بحران جنبه ی مرضی ندارد تنها نشانه ی یک نوع حساسیت و یا شکست پذیری است که از عدم تعادل ناشی می شود و جزء مثبت , سازنده موجب رشد و تکامل می شود , جزء منفی, مخرب موجب اختلال در رشد می شود .
5. من : عنصر اساسی تحول شخصیت در این نظریه است رشد را در طول زندگی مورد توجه قرار می دهد ولی برای نوجوانی اهمیت خاصی قائل است .
6. یگانگی : انسجام عملی نیازها , انگیزه ها و الگوهای واکنشی مشخص و افراد برای رسیدن به یکپارچگی (جدایی خود از دیگران )باید جامعه را بشناسد و بر شخصیت سالم تأکید کنند .
7. خود شکوفایی: عبارت است از حل تعارضات و کسب تجربه های مطلوب اجتماعی که کیفیت زندگی را بالا ببرد .
8. هویت : سازه روانی اجتماعی که شامل تمامی عقاید , طرز فکرها و عواطف می باشد و مستلزم تعامل بعد روانی و اجتماعی فرد است و افراد برای اینکه سالم باشند باید بر جامعه رشد شخصیت , وحدت عملکردها , توانایی های خود و درک صحیح از جهان پیرامون داشته باشند . هویت به شکل های زیر ظاهر می شود :
الف – هویت توفیق : براساس دیدی که او نسبت به خودش دارد و دیدی که دیگران نسبت به دارند و دیدی که او نسبت به دیگران در مورد خودش دارد حاصل می شود .
ب- هویت زودرس : تثبیت زودرس تصور یا دید فرد از خودش می باشد .
ج- هویت دیررس : تثبیت دیررس تصور یا دید فرد از خودش می باشد .
د- هویت انحرافی: هویتی مغایر با ارزش های جامعه که او در آن زندگی می کند .
و- آشفتگی نقش یا سردرگمی نقش : هرگاه نظرها و ارزشهای والدین با ارزش ها و نظریه های همسالان دیگر مهم در زندگی فرد متفاوت باشد سردرگمی نقش بوجود می آید .
9. خود : هیئت سازمان یافته از ادراکات , افکار , تصورات فرد نسبت به خویشتن که در برخورد متقابل با محیط و آگاهی از خویش تشکیل می شود این همان من و مرا است که فرد بکار می برد.
تصور از خود هویت توفیق تصور دیگران از خود
تصور خود از تصور دیگران
مراحل رشد روانی _ اجتماعی نظریه اریکسون :
اریکسون رشد شخصیت و تکامل انسان را به هشت مرحله ی مجزا تقسیم می کند . بنابراین مراحل هشت گانه ی اریکسون در رشد روانی _ اجتماعی بشرح زیر می باشد :
دوره ی کودکی
1 - مرحله ی اول , دوره ی امید - اعتماد در مقابل بی اعتمادی ( تولد تا 1 سالگی)
مرحله ى دهانی- حس رشد روانی- اجتماعی در طول اولین سال زندگی ما رخ می دهد , یعنی زمانی که بسیار درمانده هستیم .کودک برای زنده ماندن ,امنیت و محبت , به طورکامل به مادر یا مراقبت اصلی خود وابسته است . در طول مدت این مرحله دهان اهمیت حیاتی دارد . اریکسون نوشت,(( کودک از طریق دهان زنده است و با آن عشق می ورزد)) (اریکسون ، 1959,ص 57).
تعامل بین مادر و کودک تعیین می کند که آیا کودک دنیا را با نگرش اعتماد خواهد دید یا بی اعتمادی . اگر مادر به نیازهای جسمانی کودک پاسخ دهد و محبت و عشق و امنیت کافی برای او تأمین کند , از آن پس کودک شروع به پرورش حس اعتماد خواهد کرد و نگرش که نظر کودک درباره ی خود و دیگران مشخص خواهد کرد . از طرف دیگر , اگر مادر رفتاری طرد کننده ,بی ثبات و بی توجه داشته باشد کودک نگرش بی اعتمادی را پرورش خواهد داد و مظنون , ترسو و مضطرب خواهد شد برای مثال , اریکسون معتقد بود که مادری که بعد از به دنیا آمدن کودک او را به بستگان یا مهد کودک می سپارد , خطر بوجود آمدن بی اعتمادی در کودک را می پذیرد . بنابراین همسانی ,پیوستگی و همانی تجربه به اعتماد منجر می شوند. بی کفایتی , ناهمسانی , یا مراقبت منفی ممکن است عدم اعتماد را برانگیزاند. بچه ها اعتماد یا عدم اعتماد را از چگونگی برخورد جهان یا اطرافیان بخصوص مادر با نیازهای آنها یاد می گیرند.
2 - مرحله ی دوم, دوره ی قدرت اراده (- اتکاء به خود در مقابل شرم وتردید ( 1تا 3 سالگی)
در طول دومین و سومین سال زندگی , یعنی مرحله ى عضلانی مقعدی2 اریکسون , کودکان به سرعت انواع توانایی های بدنی و ذهنی را پرورش می دهند و می توانند کارهای بسیاری را برای خودشان انجام دهند . آن ها به طور موثرتری شروع به برقراری رابطه با دیگران می کنند و راه می روند , بالا میروند , هُل می دهند , می کِشند و اشیاء را در دست نگه می دارند و یا آن ها را رها می کنند کودکان از این مهارت های جدیداً پرورش یافته احساس غرور می کنند و دوست دارند تا حد امکان خودشان کاری را انجام دهند
اریکسون معتقد بود که از بین همه ی این توانایی ها ,مهمترین آن ها نگهداشتن و رهاکردن است او این رفتارها را نمونه های نخستین تعارض های بعدی در رفتار و نگرش ها می دانست.
نکته ی مهم در طول این مرحله , این است که کودکان برای اولین بار می توانند از مقداری حق انتخاب بهره مند شوند تا نیروی اراده ی خود انگیخته شان را تجربه کنند . برخورد عمده ای که بین خواست های والدین و کودک وجود دارد .معمولاً به آموزش توالت رفتن مربوط می شود , یعنی اولین مورد از تلاش جامعه برای تنظیم کردن نیازی غریزی.
بنابراین در این مرحله فرصت هایی برای خوب آزمودن مهارتها به راه و روش شخصی به خود مختاری یا استقلال می انجامند. حمایت افراطی یا نبودن حمایت به تردید درباره ی توانایی کنترل خویشتن و محیط منجر می شود . کودکان می آموزند اراده ى خود را بیازمایند , مشخصاً انتخاب کنند , خویشتن را کنترل کنند و در مقابل درخواستهای جامعه از آزادی انتخاب برخوردار باشند.
3 - مرحله ی سوم , دوره ی هدف– ابتکار در مقابل احساس گناه و تقصیر (3 تا 5 سالگی)
در این مرحله توانایی های حرکتی و ذهنی در حال رشد می باشند و کودکان قادر به انجام دادن کارهای بیشتری برای خودشان هستند اکنون آن ها میل نیرومندی به ابتکار عمل در بسیاری از فعالیت ها دارند . ابتکار به شکل خیال پردازی نیز رشد می کند و در میل کودک به تملک والد جنس مخالف و در احساس رقابت با والد جنس موافق نشان داده می شود .
پس چگونه باید والدین به این فعالیت ها و خیال پردازی های خود انگیخته واکنش نشان دهند ؟ اگر آن ها کودک را تنبیه کنند, کودک احساس گناه مزمنی که تمام فعالیت های خود انگیخته در سراسر زندگی را تحت تأثیر قرار
می دهد پرورش خواهد داد. اما اگر والدین این موقعیت را با عشق و همدلی هدایت کنند , کودک این احساس را که چه رفتاری مجاز است و چه رفتاری مجاز نیست را پرورش خواهد داد . از آن پس ابتکار کودک می تواند به سوی هدف های واقع بینانه و هدف هایی که از نظر اجتماعی تأیید می شوند هدایت شود تا آمادگی لازم را برای رشد احساس مسئولیت و اخلاقیات بزرگسال کسب کند .
در این مرحله کودکان انجام فعالیت های تازه , لذت از پیشرفت های خویش و چگونگی رسیدن به مقاصد خود را یاد می گیرند .بنابراین آزادی پرداختن به فعالیت ها و بکاربردن زبان و اظهار شناخت های تازه به ابتکار می انجامند . محدودیت فعالیت ها و کوتاهی والدین در پاسخ دادن به نظرات و پرسش های کودکان به احساس گناه منجر خواهند شد .
4 - مرحله ی چهارم , دوره ی کفایت :سعی و کوشش در مقابل کهتری و حقارت (6 تا 11 سالگی)
در این مرحله , کودک مدرسه را آغاز می کند و در معرض تأثیرات اجتماعی جدیدی قرار می گیرد . از نظر زیستی تغییرات مهمی در کودک دیده نمی شود به همین جهت در اصطلاح تحلیل روانی این مرحله را مرحله ی کمرن یا آرامش نامیده اند. حالت سکون این دوره مقدمه ی طوفان های دوره ی نوجوانی است ؛ با این وجود در این دوره پسران پرخاشجوتر و دختران پذیراتر هستند و دنیای کودک در این دوره وسیع تر و پیچیده تر می شود مدرسه و نظام اجتماعی آن به صورت یک جهان تازه برای او مطرح می شود و دنیای همسالان به اندازه ی جهان بزرگسالان برایش اهمیت پیدا می کند .
اینکه کودکان تا چه اندازه ای خود را در پروراندن مهارت هایشان خوب تلقی کنند , عمدتاً به وسیله ی نگرش ها و رفتارهای والدین و معلمانشان تعیین می شود. اگر کودکان سرزنش , مسخره یا طرد شوند , احتمالاً احساس حقارت و بی کفایتی را پرورش خواهند داد . از طرف دیگر , تحسین و تقویت , احساس شایستگی آن ها را پرورش می دهد و آن ها را به تلاش و رشد ترغیب می کند . پیامد بحران در هریک از این چهار مرحله ی کودکی , بیشتر به افراد دیگر بستگی دارد تا به خودمان . حل آن بیشتر نتیجه ی آنچه بر کودک تحمیل شده می باشد تا آنچه کودک می تواند انجام دهد . اگر چه ما از تولد تا 11 سالگی , استقلال روز افزون را تجربه می کنیم , رشد روانی اجتماعی مان به مقدار زیاد به رفتارها و نگرش های والدین و معلمان ما وابسته می ماند . اما در چهار مرحله ی آخر رشد روانی اجتماعی , کنترل فزاینده ای بر محیط مان داریم . ما هشیارانه دوستان , همکاران, شغل و همسرمان را انتخاب می کنیم ؛ با اینحال این انتخاب های آگاهانه تحت تأثیر ویژگی های شخصیتی قرار دارند که آنها را در طول چهار مرحله ی اول رشد روانی اجتماعی , از تولد تا نوجوانی پرورش داده ایم . اینکه ما در این نقطه عمدتاً اعتماد , خودمختاری , ابتکار و سخت کوشی را نشان دهیم یا بی اعتمادی , تردید , گناه و حقارت را , صرفنظر از اینکه تا چه اندازه ای ممکن است بعداً مستقل باشیم , بر روند زندگی ما تأثیر خواهد گذاشت.
بنابراین اجازه دادن به کودک که شخصاً کارهایی را انجام دهد و برای پیشرفتش در آنها مورد تمجید و تحسین قرار گیرد به کوشا شدن و ساختن منجر می شود . محدودیت فعالیت های کودک و انتقاد مداوم از کارهایی که انجام می دهد به احساس حقارت می انجامد .
دوره ی نوجوانی
5 - مرحله ی پنجم , دوره ی وفاداری و دوستی– احساس هویت در برابر بی هویتی و بحران نقش (12 تا 18 سالگی)
مرحله ای که در آن باید با بحران هویت من خود مواجه شویم و آن را حل کنیم . در این زمان خود انگاره امان را
می سازیم یعنی , هماهنگی عقایدمان در مورد خودمان و آنچه دیگران درباره ی ما فکر می کنند به صورت ایده آل , این فرایند به تصویری هماهنگ و سازگار می انجامد . شکل دادن و پذیرفتن هویتمان , کاری دشوار و پراضطراب است . نوجوانان باید نقش ها و ایدئولوژیهای مختلف را آزمایش کنند تا مناسب ترین آنها را تعیین نمایند . اریکسون پیشنهاد کرد که نوجوانی خلأیی بین کودکی و بزرگسالی است , وقفه ی روانی لازم است که امکان زمان و انرژی را به آزمایش نقش و تصور آن می دهد .
افرادی که با احساس هویت خود نیرومندی از این مرحله بیرون می آیند , برای روبروشدن با بزرگسالی به اطمینان و قطعیت مجهز هستند و برعکس آنهایی که در رسیدن به هویت منسجم ناکام می مانند دچار بحران هویت می شوند , آنچه را که اریکسون سردرگمی نقش نامید یعنی آنها نمی دانند کی و چه هستند , به کجا تعلق دارند , یا به کجا می خواهند بروند . آن ها ممکن است از صحنه ی عادی زندگی , تحصیل , شغل و ازدواج کناره گیری کنند . اریکسون به تأثیر بالقوه ی نیرومند گروه های همتا بر رشد هویت من در نوجوانی اشاره نمود . به نظر اریکسون , معاشرت بیش از اندازه با گروه ها و فرقه های افراطی و متعصب یا همانند سازی وسواسی با شمایل فرهنگی عامه می تواند رشد من را محدود کند .
بنابراین بازشناسی پیوستگی و این همانی شخصیت یک نفر , حتی در موقعیت های متفاوت و از سوی افراد مختلف به هویت جویی یا احساس هویت می انجامد . ناتوانی در برقراری روابط پایدار , مخصوصاً در نقش های جنسی و انتخاب شغلی به ابهام نقش منجر می شود .
دوره ی بزرگسالی
6 - مرحله ی ششم , دوره ی محبت و عشق– نزدیکی و صمیمیت در مقابل کناره گیری و انزوا (19 تا 35 سالگی)
این مرحله شروع بزرگسالی است در طول این دوره از والدین و سازمان های والدین مانند مدرسه مستقل می شویم و به عنوان بزرگسالانی پخته و مسئول شروع به کار می کنیم . و با دیگران روابط صمیمی برقرار می کنیم و پیوند زناشویی ایجاد می نماییم .
اریکسون صمیمیت را به روابط جنسی محدود نکرد بلکه صمیمیت را به معنی احساس نگرانی و وفاداری , خود را بی پرده ابراز نمودن و هویت خود را با هویت دیگری یکی کردن بیان نمود . افرادی که قادر به برقراری روابط صمیمی در اوان بزرگسالی نیستند , احساس می کنند منزوی هستند و تنهایی را ترجیح می دهند چون از صمیمیت
می ترسند و آن را تهدیدی برای هویت من خودشان می دانند.
بنابراین در مرحله ی ششم هم جوشی هویت با دیگری به صمیمیت منجر می شود و روابط رقابت آمیز و خصمانه با دیگری به انزوا و گوشه گیری می انجامد . اشخاص جوان در این مرحله می توانند با دیگران روابط صمیمی برقرار کنند ؛ یا گرفتار احساس گوشه گیری شوند و چنین تصور کنند که در دنیا جز خویشتن کسی را ندارند .
7 - مرحله ی هفتم , دوره ی مواظبت– باردهی و بارآوری در مقابل رکود و بی حاصلی (35 تا 50 سالگی)
این مرحله , مرحله ی پختگی و بالیدگی است که طی آن باید فعالانه و به طور مستقیم به آموزش و هدایت کردن نسل بعدی بپردازیم . این نیاز از خانواده ی نزدیک ما فراتر می رود و نسل های آینده و نوع جامعه ای که در آن زندگی خواهیم کرد را شامل می گردد .
منظور از باروری علاوه بر جنبه ی شغلی آن , عبارت از علاقه ی انسان به تولید و تحویل نسلی نو و کوشش در این راه است . و منظور از بی حاصلی آن است که مسئولیت لازم در پرورش فرزندان وجود نداشته باشد و شخص , خود را به زندگی شخصی و علاقه های خود محورانه سرگرم کند .
بحران این دوره وقتی است که دیگران اهمیت خود را از دست بدهند و فرد نسبت به آنان بی تفاوت شود و نسبت به خواسته ها و رفاه فردی خود اشتیاق شدید پیدا کند . افرادی که دچار این بحران هستند , به جز خود و خواسته های خود , برای هیچ کس و هیچ چیز اهمیتی قائل نیستند . این افراد کم کم ((غنای درونی)) را از دست می دهند و به ((فقر درونی)) گرفتار می شوند و به عضو غیر مفیدی در جامعه تبدیل می شوند بحران این مرحله را بحران میانسالی می نامند و به واسطه ی آن شخص احساس پوچی , بی حاصلی و بی هدفی می کند ؛ اگرچه ممکن است در ظاهر جلوه ی دیگری داشته باشد .
8 - مرحله ی هشتم , دوره ی عقل– یکپارچگی و یگانگی خود در مقابل سرخوردگی (از 50 سالگی به بعد)
در طول مرحله ی آخر رشد روانی- اجتماعی , یعنی بالیدگی و پیری , ما با انتخاب بین انسجام من یا ناامیدی مواجه می شویم , نگرش هایی که شیوه ی ارزیابی ما از کل زندگیمان را تحت تأثیر قرار می دهند . در این زمان تلاش های عمده ی ما در حال اتمام یا نزدیک به اتمام هستند . این مرحله زمان تأمل , زمان بررسی کردن زندگی مان و ارزیابی نهایی آن است . اگر با احساس رضایت و خرسندی به گذشته نگاه کنیم , معتقد باشیم که به طور شایسته با پیروزیها و شکستهای زندگی کنار آمده ایم پس به ما می گویند من منسجمی داریم و برعکس اگر ما زندگی خود را با احساس ناکامی , خشمگین از فرصتهای از دست رفته , و متأسف از اشتباهاتی که نمی توانند اصلاح شوند بازنگری کنیم , پس احساس ناامیدی خواهیم کرد .
به نظر اریکسون , فقط در سن پیری , رشد و تکامل واقعی و خردمندی اصیل پدید می آید و این خردمندی را کسانی دارند که به کمال ((من)) رسیده اند .
بنابراین پذیرفتن وضع زندگی خویش به احساس کمال و تعادل شخصیت منجر می شود و احساس از دست دادن فرصت ها به ناامیدی می انجامد .
تصویر اریکسون از ماهیت انسان :
اریکسون نظری خوشبینانه درباره ی ماهیت انسان دارد و معتقد بود همه ی افراد به کسب امید , هدف و خردمندی موفق نمی شوند , ما همگی توان رسیدن به این هدفها را داریم . هیچ چیزی در طبیعت ما , نمی تواند مانع از انجام این کار شود . ما توان آنرا داریم که به صورت هشیار , رشد خود را طول زندگیمان هدایت کنیم . ما صرفاً محصول تجربیات کودکی نیستیم ؛ اگرچه در مدت چهار مرحله ی اول رشد , از تولد تا بلوغ جنسی , کنترل کمی داریم , استقلال روزافزون و توانایی فزاینده برای انتخاب کردن شیوه های پاسخ دهی به بحرانها و درخواست های جامعه را کسب می کنیم . تأثیرات کودکی اهمیت دارند , اما رویدادهای مراحل بعدی می توانند تجربیات ناگوار اولیه را خنثی کنند .
نظریه ی اریکسون فقط به طور جزئی جبرگرایانه است . در طول چهار مرحله ی اول , تجربیاتی که از طریق والدین , معلمان , گروههای همسال و فرصتهای مختلف با آنها مواجه می شویم , به طور عمده خارج از کنترل ما هستند . اراده ی آزاد می تواند بیشتر در مدت چهار مرحله ی آخر پرورش یابد , هرچند که انتخاب های ما تحت تأثیر نگرشها و نیرومندی هایی قرار می گیرند که در طول مراحل پیشین آن ها را ساخته ایم .
در مجموع اریکسون معتقد بود که شخصیت بیشتر تحت تأثیر یادگیری و تجربه قرار دارد تا وراثت . تجربه های روانی – اجتماعی , و نه نیروهای زیستی غریزی عوامل تعیین کننده ی مهمتر رشد شخصیت هستند . هدف نهایی و درجه ی اول ما پرورش دادن هویت من مثبتی است که تمام نیرومندی های بنیادی را در می گیرد .
سنجش در نظریه ی اریکسون :
اریکسون در برخی از تدوین های نظری از رهنمود فروید پیروی کرد , اما او در روش های سنجش شخصیت از فروید دور شد . اریکسون شیوه های فرویدی را مورد سوال قرار داد و با کاناپه ی روان کاوی شروع کرد . او اظهار داشت که درخواست از بیمار برای دراز کشیدن روی یک کاناپه می تواند به بهره کشی آزارگرانه بیانجامد . پس او ترجیح داد که بیماران و درمانگران روبروی یکدیگر روی صندلی های راحت بنشینند تا رابطه ی شخصی بیشتری بین آنها برقرار گردد .
اریکسون در برخورد با بیمارانش کمتر بر شیوه های سنجش رسمی متکی بود و گاهی از تداعی آزاد استفاده
می کرد . اریکسون برای ساختن نظریه ی شخصیت خود , بر داده هایی متکی بود که عمدتاً از سه روش به دست
می آمدند : بازی درمانی1 , بررسی های انسان شناختی2 و تحلیل روانی تاریخی3
غیرعادی ترین شیوه ی سنجش اریکسون , تحلیل روانی تاریخی بود .
انتقادهای وارد بر نظریه ی اریکسون :
- برخی به اصطلاحات و مفاهیم مبهم که خوب تعریف نشده اند , به نتیجه گیریهای به دست آمده در غیاب داده های حمایت کننده و به روی هم رفته فقدان دقت اشاره می کنند (روزنقال, گارنی , و مور , 1981 , واترمن , 1982) .
- انتقاد اختصاص تر به توصیف ناقص بالیدگی مربوط می شود , یعنی آخرین مرحله ی رشد. اریکسون کوشید تا در آخرین کتاب خود این نقص را اصلاح کند .
- موضوع اریکسون در مورد تفاوتهای جنسی , به گونه ای که در تعبیر او از پژوهش ساخت های بازی آشکار شد نیز مورد انتقاد قرار گرفت .
- بعضی از منتقدان اظهار می دارند که نظریه ی شخصیت اریکسون در مورد افرادی که در شرایط پایین اقتصادی زندگی می کنند و نمی توانند از عهده ی دوره ی وقفه در نوجوانی برآیند که طی آن باید به کاوش نقش های مختلف بپردازند و هویت من را پرورش دهند کاربرد ندارد .
- انتقادهایی بر ادعاهای مربوط به تفاوتهای شخصیت مرد – زن بر پایه ی عوامل زیستی که حمایت کافی برای آنها وجود ندارد متمرکز است. اما اریکسون به پاسخ دادن به منتقدان خود یا دفاع کردن از نظراتش علاقه ی کمی نشان داد . او قبول داشت که برحسب دیدگاه شخص, شیوه های بسیاری برای توصیف کردن رشد شخصیت وجود دارد و هیچ دیدگاه واحدی نمیتواند کافی باشد(سید محمدی. 1377 , ص 257) .
نظرات ()نظریه شخصیت اسکینر
از دیدگاه رفتاری شخصیت تجمع پاسخهای آموخته شده به محرکهاست. به عبارتی دیگر شخصیت مجموعه رفتارهای آشکار یا نظامهای عادت است (شولتز و شولتز، 1379). اسکینر فرایندهای درونی را نادیده میگیرد. درمقابل او به رفتارهای آشکار و قابل مشاهده تأکید میکند. دلیل اسکینر این است که صرفاً رفتارهای قابل مشاهده است که مناسب مطالعه علمی رفتار است.
اگرچه نمیتوان از نظریه شخصیت اسکینر صحبت کرد و اسکینر هیچ فعالیت علمی مشخصی در این حوزه انجام نداده است، ولی دیگران شخصیت را در روانشناسی اسکینر حاصل پیشینه تقویتی شخص میدانند (نای، 1381). تمام فعالیتهای اسکینر در مطالعه رفتار انسان عمدتا بر روی آزمودنی های حیوانی (موشها و کبوتر ها) انجام گرفت. او تفاوت رفتار انسان و حیوانات را ضمن قبول پیچیدگی رفتار انسانی تنها در کمیت آن میدانست و اعتقاد داشت برای رسیدن به این پیچیدگی باید ابتدا از مسیرهای ساده شروع کرد. از دیدگاه اسکینر انسانها دستگاههای پیچیدهای هستند که به شیوه قانونمند رفتار میکنند. از دیدگاه اسکینر هر کسی که تقویت کننده ها را کنترل کند، قدرت کنترل کردن رفتار را خواهد داشت. اسکینر در رمان والدن دو جامعهای را که بر اساس علوم رفتاری بنیان گذاری شده است، آرمانشهر و آزادترین جای روی زمین میداند. او در آنجا آرزو دارد تا علم رفتار به نیرومندی علم اتم برسد (اسکینر، 1948).
اسکینر شخصیت را به عنوان عاملی که رفتار را برمیانگیزد نمیپذیرد. او این دیدگاه را همانند این باور میداند که هستی را وابسته به ارواح بدانیم. از دید اسکینر مطالعه شخصیت شامل بررسی نظامدار و بسیار دقیق تاریخچه یادگیری و موقعیت زندگی فرد است. او به منحصربه فرد بودن افراد باور دارد و آن را نتیجه منحصربه فرد بودن پیامدهای رفتاری و موقعیتهای زندگی هر فرد میداند. او مخالف است که شخصیت را به عنوان نیرویی درونی در نظر بگیریم.
رفتار
سزاوار است که در نظام اسکینر به جای صحبت از شخصیت و یا در کنار آن از رفتار صحبت شود، از این رو به مفاهیم مطرح و نظرات اسکینر در این مورد اشاره میشود. رفتارها در سطح اول پاسخی هستند که به یک محرک خاص داده میشوند و یا توسط آنها فراخوانده میشوند، آنها ناآموخته، خودکار و ارادی هستند. رفتارها در سطح بالاتر، رفتارهای پاسخگر هستند و بر اثر شرطی سازی کلاسیک رخ میدهند، در اینجا محرک شرطی جایگزین محرکهای غیرشرطی میشود. این رفتارها در نتیجه تقویت شکل میگیرند و تداوم مییابند (تقویتها میتوانند مثبت، مثل غذا و یا منفی، مانند شوک باشند). در سطح آخر رفتارهای کنشگر قرار دارند که ارادی هستند و ماهیت آنها توسط تقویتی تعیین میشوند که در ادامه رفتار میآید.
رفتار ارگانیسم بر محیط عمل می کند و محیط نیز با در دست داشتن تقویت بر آن تاثیر میگذارد. رفتارهایی که تنیجه دارند، شکل گرفته و تداوم مییابند، آنهایی که به نتیجه خاصی نمیرسند مسکوت مانده و خاموش میشوند. با این فرض رفتار در جهت خاص شکل میگیرد، خاموش میشود و یا تغییر و تعدیل میشود و یا با رفتار دیگری جایگزین میگردد. رفتارها، ساده یا پیچیده بر اساس مفاهیم عینی و مشهود تبیین میشود و تفاوتی ندارد که رفتار عینی، ذهنی، اجتماعی، تصوری یا... باشد. لذا از نگاه اسکینر و با استفاده از اصول شرطیسازی عامل رفتارها از ساده به پیچیده، به صورت زیر تبیین میشود:
آزمایشگر: چشته غذا
صاحب سگ: یک تکه گوشت
مادر: یک لبخند
رئیس اداره: تمجید و ارتقاء
یک حکومت: کنترل و تایید رفتارهای خاص
اسکینر برای ثبت رفتارها (رفتارهای عاملی که در نتیجه شرطی سازی عامل رخ میدهند) از ثبت پاسخ تراکمی استفاده میکند. در همین راستا او برنامههای تقویت را اعلام کرد که در دو سطح پیوسته و ناپیاپی به کار برده میشود. برنامههای تقویت ناپیوسته انواع مختلفی دارد که چهار مورد مشهور از آنها به ترتیب اثرمندی آنها برای حفظ یک رفتار خاص عبارتند از برنامه نسبتی متغیر، فاصلهای متغیر، نسبتی ثابت و فاصلهای متغیر.
تمام تلاش اسکینر در طول بیش از نیم قرن کوشش علمی تبیین مشاهدهپذیر رفتار بود. اگر ما رفتار را که مهمترین مفهوم در یادگیری است جایگزینی برای شخصیت در نظر بگیریم، به خطا نرفتهایم و درواقع تنها راه برای تبیین شخصیت از دیدگاه رفتاری (بویژه رفتارگرایی رادیکال) میباشد. اسکینر خود در این راه تلاش گستردهای انجام داده است، به طوری که یکی از انتقادات عمده به نظام اسکینر را گسترش تبیینهای رفتاری و مبتنی بر یادگیری به حوزههای گسترده و پیچیده انسانی میدانند. برای نمونه میتوانید به کتاب فراسوی آزادی و شأن و رمان والدن 2 از اسکینر مراجعه کنید. برای نمونه اسکینر برای تبیین رفتار خرافی از مفاهیم یادگیری استفاده میکند. از نظر اسکینر رفتار خرافی نوعی شرطی شدن است که به طریق شانس رخ میدهد. در واقع یک رابطه ظاهری (غیر کارکردی و شانسی) بین پاسخ و تقویت به وجود میآید. از نظر اسکینر رفتار خرافی مستقیماً در جریان شرطیسازی رخ نمیدهد و ممکن است از طریق زمینهی اجتماعی و فرهنگی نیز تقویت شود.
علاوه بر این اسکینر برای شکل دادن به رفتار جدید از روشی استفاده کرد که شکلدهی یا روش تقویت تقریبهای متوالی نام دارد. همانطوری که از نام آن مشخص است، رفتار کنشگر در جهت پاسخهای مورد نظر به ترتیب تقویت میشود. اسکینر از دو نوع تقویت برای شکل دادن به رفتار استفاده میکند. اسکینر تقویت کنندهها را در دو ردهی تقویت کنندههای اولیه (غیر شرطی) و تقویت کنندههای ثانویه(شرطی) قرار میدهد. برای به کار بردن تقویت اسکینر به شناخت تقویت کنندههای اختصاصی هر فرد تأکید میکند. متقابلاً برای کنترل رفتار میتوان از محرکهای آزارنده استفاده کرد. گرچه اسکینر استفاده از تنبیه را توصیه نمیکند و اثر آن را کمتر از تشویق و تقویت میداند، ولی در درمان و زندگی طبیعی از آن استفاده میشود و محققین مختلفی به ارائه نظریات در خصوص تنبیه و اثرات آن پرداختهاند. برای این منظور و مطالعه تئوریهای تنبیه مراجعه کنید به دومیان (2001، فصل9). همین طور تقویت منفی با عدم ارائه محرک نامطلوب به منظور افزایش رفتار خاصی به کار میرود. بر اساس مفاهیم یادگیری میتوان پاسخها را در جهت خاصی تعمیم داد یا پاسخ مشخصی را از پاسخهای دیگر متمایز کرد.
اسکینر برای ارزیابی رفتار از تحلیل کاربردی استفاده میکند. تحلیل کاربردی 3 جنبه را در بر میگیرد: فراوانی رفتار، موقعیتی که رفتار در آن رخ میدهد و تقویتهای مربوط به آن رفتار. اسکینر همچنین از شیوه های پیچیده آماری استفاده نمیکند. او آزمودنی را به تنهایی و منحصر ارزیابی می کند. روش اسکینر طرح تک آزمودنی نامیده میشود.
ماهیت انسان از نگاه اسکینر
رفتار فرد از نظر اسکینر نتیجه تقویتهای پیشین است. به نظر اسکینر رفتار، قانونمند و جبری است و لازمهی آن مطالعه رفتار به روش علمی است. ارگانیسم انسان یک جعبه سیاهی است که روانشناسی کاری به آن ندارد. صرفاً ورودیها و خروجیهاست که مورد بررسی قرار میگیرد. رفتار در نظام اسکینر مرکب از عناصر اختصاصی (پاسخها) است. او رفتار را نه به صورت یک کل که به صورت جزء به جزء مطالعه میکند. با این گفتهها مشخص است که اسکینر کاملاً محیطنگر است. انسان محصول محیط پنداشته میشود ولی از این نگاه رفتارها در طول زندگی تغییرپذیر هستند. رفتارها به همان شیوهای که آموخته میشوند، قابل تغییر هستند. انسان از نگاه اسکینر قابل شناخته شدن است، اگرچه گاهی رفتارها پیچیده و مطالعه علمی آنها دشوار است.
به اعتقاد اسکینر آزادی و شان انسان تصوری بیش نیستند. به باور او آدمیان همیشه تحت کنترل هستند. آنچه موجب میشود تا بعضی از افراد در وجود کنترل تردید کنند، کنترل ناآشکار رفتار است (اسکینر، 1971). لذا او معتقد است، باید جامعهای ساخته شود که کنترل در آن کنترل صحیح و به نفع همه افراد و به مصلحت جامعه اعمال شود. علم رفتار شان و قدر انسان را مورد سوال قرار میدهد. علم رفتار حرمت و سرزنش را از فرد به محیط تغییر میدهد.
کاربرد نظریه اسکینر
پاسخ به اینکه به چه میزان میتوان پژوهشهای صورت گرفته بر روی آزمودنیهای حیوانی را در مورد انسانها به کار برد در تحقیقات صورت گرفته در سالهای اخیر نشان داده شده است. به گونهای که روشهای به کار گرفته شده در اصول علمی اسکینر در تکنولوژی آموزشی، روانشناسی زبان، مدیریت صنعتی، درحورههای مختلفی از درمان از قبیل عقبماندگی ذهنی، بزهکاری نوجوانان، اوتیسم، هراسها، اختلالات جنسی و گفتاری به کار رفته است (هجل و زیگلر، 1379). در یک زمینه یابی در مورد اهمیت نسبی بیش از 15 رویداد در روانشناسی خدمات اسکینر و تغییر رفتار به ترتیب در مقام اول و دوم قرار گرفت (گیل گن، 1982 به نقل از شولز و شولتز، 1379). فعالیتهای اسکینر در روانشناسی بسیار شناخته شده است و او بارها بهخاطر خدماتی که برای روانشناسی کرده است مورد تقدیر قرار گرفته است. به جهت محدودیت بحث ما به خدمات صورت گرفته بوسیله اسکینر نمیپردازیم. در پایان تنها به ذکر این مطلب کفایت میکنیم که اسکینر در یک زمینهیابی از میان مدیر گروههای روانشناسی درصدر روانشناسان طول تاریخ قرار گرفته است.
انتقادها از نظریه اسکینر
به نظر انسانگراها انسان پیچیده تر از ماشین یا موش سفید است. به نظر آنها اسکینر ارده آزاد را نادیده گرفته است. اگر با ماهیت انسان از دیدگاه اسکینر موافق باشیم و اگر با کنترلی که دیگران بر تقویتهای ما دارند هدایت شویم، روئسا و حکومتها چه خواهند کرد؟
اسکینر برای مسائل اجتماعی، اقتصادی، و مذهبی و فرهنگی از موقعیتهای سادهای استفاده کرده است. آیا همه رفتارها آنطور که اسکینر عقیده داشت آموخته میشوند؟ بندورا با این دیدگاه مخالف است و در واقع عمده نظام او بر این مبناست که علاوه بر انواع یادگیری که اسکینر مطرح کرده است. نوع دیگری از یادگیری وجود دارد و در آن مفاهیم شناختی عمدهای دخیل هستند.
اسکینر خود در اواخر عمر خود با انتقادهای شناختگرایان روبرو بود. او مقالهای با این عنوان نوشت: «چرا من یک روانشناس شناختی نیستم؟(1977)». او سعی کرد تا با شکلگیری روانشناسی شناختی مقابله کند. به نظر او عجیب است کسانی که خصمانهترین اعتراضات را نسبت به دستکاری رفتار سرمیدهند، برای تغییر افکار شدیدترین کوششها را به کار میبرند. ظاهراً آزادی و شأن انسان تنها زمانی مورد تهدید قرار میگیرد که رفتار از طریق تغییر فیزیکی محیط تغییر کند، اما زمانی که حالات ذهنی – که گفته میشود مسئول رفتار هستند- تغییر داده شود، تهدیدی متوجه انسان نمیشود. با این وجود انتقادهای عمدهای از نظام اسکینر توسط روانشناسان و حتی دانشمندان سایر علوم در مورد دیدگاه رادیکال او در مورد انسان به عمل آمده است.
ارزیابی رویکرد رفتاری
روشن است که دیدگاههای متفاوتی توسط دانشمندان مختلفی در حوزهی روانشناسی یادگیری و رفتاری در خصوص شخصیت مطرح شده است. شاید این تنوع از این جهت است که ما تلاش میکنیم مفاهیم رفتارگراها را که در خارج از حوزهی شخصیت مطرح شده بود در نظریههای شخصیت مطرح کنیم. اکثر این یافتهها در آزمایشگاه به دست آمده و دیدگاه جزءنگری نسبت به انسان داشته است. میبینیم که توجه عمده در رویکرد یادگیری، اهمیت به رفتارهای ویژه و وابسته به موقعیت داده میشود و نه بر ویژگیهای عام در شخصیت. دیدگاه یادگیری در پی دستیابی به قوانین کلی یادگیری است، نه تفاوتهای فردی. در خصوص روش تحقیق نیز تاکید این دیدگاه بر تجریات آزمایشگاهی است، نه بررسی بالینی و یا استفاده از پرسشنامهها. در نهایت میتوان گفت نظریهی یادگیری بر اهمیت متغیرهای محیطی در سازماندهی و کنترل رفتار تاکید دارد.
به اعتقاد اسکینر (1987)، روانشناسی هنوز به عنوان جستجوگر عوامل تعیین کننده درونی باقی مانده است. به نظر او روانشناسی انسانگرایی، رواندرمانی (بویژه روانکاوی) و روانشناسی شناختی سه مانعی هستند که راه پیشرفت روانشناسی را به سوی علم رفتار سد کردهاند. به نظر اسکینر چنین گرایشهایی باعث میشود تا ما از علم دور شویم، از دید او روانشناسی باید خود را به موضوع علمی قابل دسترسی محدود کند و مابقی داستان رفتار انسان را به فیزیولوژی بسپارد. به نظر او مفاهیم ذهنی توجه را از علل واقعی (محیطی) دور میکنند و تنها موجب گمراهی و ابهام میشوند. نسبت دادن رفتار به غرایز هم موجب نادیده گرفتن نقش عملی محیط میشود. آنچه در مورد رفتارهای مشاهده پذیر صادق است، در مورد رفتارهای غیر قابل مشاهده نیز نظیر احساس، فکر و امثال آن نیز صدق میکند و خصوصیات و ویژگیهای آنها نیز با عوامل محیطی مثل وابستگیهای تقویتی تعیین میشود (نای، 1381).
نقاط قوت:
نقاط قوت رویکرد رفتاری را بهطور کلی میتوان در سه حوزه نام برد (پروین و جان، 1381):
1) التزام به تحقیق نظام دار.
2) کشف و شناخت متغیرهای موقعیتی و محیطی در تاثیرگذاری بر رفتار.
3) رویکرد عملگرایانه و مفید در حوزه ی عمل و درمان.
کلیه رویکردها در یادگیری با وجود اختلاف نظرهای احتمالی بین آنها در یک نقطهی بسیار مهم همداستاناند و آن روششناسی علمی و عینی است. هیچ رویکردی در مقایسه با رویکرد رفتاری تا این اندازه به نقش مطالعات مشاهده پذیر و روششناسی علمی تاکید نکرده است. اهمیت موقعیت و تحلیل و توجه به متغیرهای محیطی تاثیرگذار در رفتار، مورد دیگری است که در دیدگاههای رفتاری به درستی تصریح و تبیین شده است و در نتیجه منجر به شیوه های مفید در عمل شده است. جامعه، آموزش و پرورش، فرزندپروری و تغییر رفتار از جمله حوزه هایی است که اصول مطرح شده در نظریه های یادگیری سود جسته اند.
محدودیت ها:
در رویکرد یادگیری شخصیت بیش از حد مورد سهلانگاری قرار میگیرد. تبیین مفاهیم پیچیده وگستردهی شخصیت و رفتار انسانی بر اساس تحقیقات صورت گرفته بر روی موشها و کبوترها به نظر بسیاری از روانشناسان منطقی به نظر نمیرسد. عدهای معتقدند که این مطالعات سطحی و ظاهری است. به نظر، حداقل در خصوص شخصیت نظریهی یکپارچه و منسجمی از طرف دیدگاه دیگری مطرح نشده است. تا آنجا که این شاخهی جوان از روانشناسی نگاههای متفاوتی به انسان و شخصیت داشتهاند. با این حال و با وجود انقلاب شناختی که در دهه ی60 و70 به وقوع پیوست، رفتارگرایی و نظریه ی یادگیری در روانشناسی و رواندرمانی به مسیر خود و مستحکم تر کردن پایه های خود ادامه میدهد.
نظرات ()به نظر فروید ، شخصیت از سه قسمت یا از سه سطح تشکیل میشود: نهاد ، من و من برتر. نهاد نیرویی است که از مجموع غرایز اولیه تشکیل میشود و از اصل لذت پیروی میکند. نهاد نماینده کلیه حالات غیر ارادی ، طبیعی ، آگاه و غریزی است. به گفته فروید ، هر کس به هنگام تولد ، نهاد را با خود به دنیا میآورد و در تمام عمر با آن به سر میبرد. نهاد ما اصل زندگی و اساس شخصیت را پیریزی میکند.
این نیرو منشا کاملا درونی دارد، از دنیای خارج اطلاع ندارد، از درد و رنج گریزان است. هیچ حد و مرزی نمیشناسد و از هیچ اصل و قاعدهای ، جز کسب لذت ، تبعیت نمیکند، نهاد از واقعیت جهان خارج ، از موازین اخلاقی و قید و بندهای اجتماعی به دور است. بنابراین در کمال آزادی و در صورت لزوم با شدت و خشونت در جستجوی برآوردن خواهشهای خود و در پی کسب لذت است.
وجود نهاد برای حفظ وجود و سلامتی لازم است. نهاد است که انسان را برای رفع احتیاجهای اولیه زندگی از قبیل گرسنگی ، تشنگی ، نیاز جنسی و جلوگیری از خطرهای گرما و سرما ، به فعالیت وادار میکند. چون نهاد از اصل لذت پیروی میکند، با مصرف کردن انرژی ، از تنش روانی میکاهد و سعادتی حیاتی را برقرار میکند. البته نهاد خواهشهای نامقبول و نامعقول نیز دارد.
اما ، چون تنها عامل فعال نیست، نمیتواند به سادگی از انسان یک فرد بیبند و بار بوجود آورد. نهاد همیشه با من و من برتر همراه است و با آنها مهار میشود. نهاد تنها در کودکان خردسال ، که هنوز از اصل واقعیت خبر ندارند و در برخی افراد سایکوتیک که هر چه میخواهند سخنان ناسزا میگویند، به دیگران آزار میرسانند و حرکات ناشایست میکنند، یکهتاز میدان است. برای اینکه مفهوم نهاد روشنتر شود، یک مثال فرضی میآوریم. بچه خردسالی را در نظر بگیرید که با مادر خود از جلو مغازه عبور میکند.
ناگهان در پشت شیشه یک مغازه ، چشمش به اسباب بازی مورد علاقهاش میافتد. دو پا را توی یک کفش میکند که حتما آن را برایش بخرد. هر دلیلی برایش میآورد، مثلا بالا بودن قیمت یا نبودن پول هرگز ، گوش نمیدهد، برای اینکه نه مفهوم قیمت برایش مطرح است و نه مفهوم نبودن پول راه این کودک در این حالت صرفا از دستور نهاد پیروی میکند و از واقعیت گریزان است.
من ، یا اصل واقعیت ، در اثر برخورد نهاد با واقعیت و دنیای خارج بوجود میآید. منظور از اصل واقعیت این است که تفکر منطقی اساس من را تشکیل میدهد. من ، در واقع قسمتی از نهاد است که در اثر مقتضیات دنیای خارج تغییر شکل یافته است. در واقع من برای کاهش تنش و رسیدن به لذت ، از عقل کمک میگیرد و بر اساس راهنماییهای آن به انتخاب خواهشهای نهاد میپردازد و درباره زمان ، مکان و چگونگی برآوردن آنها تصمیم میگیرد.
بنابراین ، وظیفه من این است که با در نظر گرفتن امکانات و مقتضیات دنیای خارج و مصلحت شخص ، خواستههای نهاد را عملی سازد تا سعادت فرد و بقای نوع او امکانپذیر شود. سازگاری با محیط ، حل تضادهایی که بین ارگانیسم و واقعیت محیط خارج به وجود میآید و برآوردن نیازهای متنوع و متضاد ، همه از وظایف من به شمار میآید.
من برتر ، قسمتی از من است که در برخورد با محدودیتها و ممانعتهای اجتماعی تغییر شکل یافته است. من از واقعیت پیروی میکند و توجهی به اصول و موازین اخلاقی ندارد. اما به محض اینکه این توجه بوجود آمد، سومین و عالیترین سطح شخصیت تشکیل میشود که فروید آن را من برتر مینامد. من برتر ، نمودار ارزشهای مطلوب اجتماعی ، حربه اخلاقی شخصیت و در واقع همان وجدان اخلاقی است. من برتر ، بر خلاف نهاد به کمال توجه دارد، نه به لذت و خوشی ، او میخواهد خوب را از بد ، درست را از نادرست ، زشت را زیبا ، اخلاقی را از غیر اخلاقی به صورتی که در اجتماع مورد پذیرش است، تشخیص دهد.
من برتر فرد را وادار میکند تا رفتار خود را بر موازین اخلاقی و اصول حاکم بر اجتماع منطبق سازد. من برتر ، هم با نهاد مخالفت دارد و هم با من. زیرا از یک طرف باید از برآوردن بسیاری از خواستههای نهاد ، مخصوصا آنهایی که جنبه جنسی دارد، جلوگیری میکند. چون این نوع خواستهها پیش از بقیه خواستهها در اجتماعات منع شده است و از طرف دیگر باید من را قانع کند تا هدفها و ملاحظات اخلاقی و اجتماعی را جانشین هدفها و ملاحظات واقعی کند.
در میان سه سطح شخصیت ، وظیفه من از همه دشوارتر است، زیرا باید هم خواستههای نهاد و هم خواستههای من برتر را برآورده کند و او باید بین این دو سطح ، تعادل و هماهنگی ایجاد کند. اگر خواستههای نهاد را برآورده نکند، موجودیت فرد به خطر خواهد افتاد، اگر خواستههای من برتر را در نظر نگیرد، حیثیت اجتماعی فرد لطمه خواهد دید. من باید ، با توجه به امکانات محیط خارج ، بین نهاد و من برتر سازگاری ایجاد کنتد، بنابراین میتوان گفت بین سه قسمت شخصیت دائما تضاد یا تضادهایی وجود دارد.
اگر من نتواند این تضادها را حل کند، سلامت روانی شخص به خطر خواهد افتاد. در هر صورت ، وظیفه من حل تعارضها و در نتیجه حفظ سلامتی شخصیت است. برای موفقیت در این مبارزه ، ابزارهایی وجود دارد که اصطلاحا مکانیسمهای دفاعی نامیده میشود و من باید از آنها کمک بگیرد. وقتی از من صحبت میکنیم، میتوانیم فرض کنیم مادری را که برای پذیرایی از مهمانها مقداری شیرینی را در جایی بلند و دور از دسترس کودک گذاشته کودک از غیبت مادر استفاده میکند و به این فکر میافتد که چیزی زیر پا بگذارد تا به شیرینی دسترسی پیدا کند. حال فکر میکنیم شیرینی در جایی گذاشته شده که کودک هیچ ترسی از افتادن ندارد.
بنابراین ، کودک با بکار انداختن فکر خود و با استفاده از صندلی ، خواسته نهاد را برآورده میکند. تا اینجا میتوان گفت که دومین سطح شخصیت یعنی من ، تشکیل شده است. حال اگر کودک تنها از ترس تنبیه مادر یا از ترس اینکه مبادا در پیش مهمان مورد سرزنش قرار گیرد از برداشتن شیرینی منصرف شود، خواهیم گفت سومین سطح شخصیت یعنی من برتر شکل گرفته است.
نظرات ()
چکیدهای از نظریه شناختی پیاژه :
شیوههای توصیف روانشناسان معاصر از تغییرات شناختی کودک به شدت تحتتاثیر اندیشههای روانشناس سوییسی ژان پیاژه قرارگرفتهاست. پیش از پیاژه رویکرد نظری روانشناسی به رشد شناختی کودکان یا زیر نفوذ دیدگاه زیستی –رسشی قرارداشت. (تاکید بر عنصر سرشت) و یا تاکید مطلق بر رویکرد محیطی- یادگیری بود (تربیت) .
در مقایسه با این دو دیدگاه پیاژه بر تعامل رشد طبیعی استعدادهای کودک با پیوندهای او با محیط تاکید داشت . پیاژه کودک را در برابر مقتضیات رشد زیستی یا محرکهای تحمیل شده از بیرون مشارکتکننده میدانست و معتقدبود که کودک دارای تعامل فعال با محیط است و از این طریق به سازش دست می یابد، خود را سازمان میدهد و به مرور دنیای خود را به وجود میآورد. او به ویژه بر این باور بود که کودک را باید دانشمند و محققی دانست که دست به تجربههایی میزند تا ببیند چه رویخواهدداد ، نتایج این آزمایشها به او کمک میکند طرحواره هایی (نخستین واحدهای روانی فرد که مرجع پذیرش داده ها وسازماندهی آنها هستند) درباره نحوه عمل دنیای فیزیکی و اجتماعی بسازد. در مواجهه با هر شی یا رویداد تازه، کودک سعیمیکند آن را در چارچوب طرحوارههای موجود خود درک کند (درونسازی: داخل کردن اطلاعات بیرونی در سازمان روانی که کودک در آن فعال است یعنی گزینش میکند) اگر طرحواره موجود انطباق کافی با رویداد جدید را نداشته باشد کودک طرحواره را دگرگون میکند و از این راه جهانبینی خود را گسترش میدهد (برونسازی : تغیر طرحواره برای سازگاری با موقعیت) و با پیچیده تر شدن طرحواره ها"ساخت" شکل میگیرد ( تواناییهای انسان ) . در نظام پیاژه تحول روانی درچارچوب دونوع از کلیترین کنشهای زیستی یعنی کنش سازش و سازمان تحقق میپذیرد که درطول حیات تغییرناپذیرند. سازش روانشناختی عبارتست از ایجاد تعادل بین درون سازی و برونسازی ، فرآیندی که موجب رهایی انسان از بیتعادلی و رسیدن به تعادل می شود . در اثر سازش سازمان روانی شکل میگیرد و این سازمان خود به سازش می انجامد (رابطه تعاملی و دوطرفه) . عوامل تحول روانی در نظام پیاژه چهار عامل رسش، محیط اجتماعی ، تمرین، تجربه و تعادل جویی هستند . عاملی که موجب هماهنگی بقیه عوامل میشود تعادلجویی است که به شکل تکوینی در همه انسانها وجود دارد. فرآیند میل به رفع نیاز که فرآیندی زیستی- روانی است را "تعادل" گویند . پیاژه به تعامل این چهار عامل در ایجاد تحول روانی معتقد است ( نظریه تعاملی ) دوره های رشد شناختی پیاژه : دوره حسی- حرکتی ۲ :سال اول زندگی ، دنیای کودک به چیزهایی که حس میکند و قادر است روی آنها عمل کند محدود میشود . لمس ، بازتابها و واکنش های دورانی در این دوره بسیار مشاهده میشود . توانمندی هایی که دراین دوره شکل میگیرد عبارتند از: من، هوش عملی (استفاده از راهکارها و وسایل دیگری برای رفع مانع و رسیدن به هدف) شی دایم، ترتیب و توالی، فضا، علیّت. از نظر پیاژه هوش عبارتست از حالت تعادلی که نقطه ثقل همه سازگاریهای پی در پی حسی ، حرکتی و شناختی و نیز همه مبادلات درونسازی و برونسازی میان ارگانیزم و محیط می باشد . دوره پیش عملیاتی – عملیاتی ۲ :تا ۱۱ سالگی ، دارای دو نیمدوره : _ پیش عملیاتی : هنوز عملیات (یک عمل ذهنی بازگشت پذیر) در کودک به طور کامل شکل نگرفته است . رمزو نماد ، تصاویر ذهنی و تجسم های گسترده ، زبان ( به عنوان یک وسیله ارتباطی ) ، تقلید در غیاب الگو در این دوره به وجود می آیند. _ عملیات عینی : علاوه بر شکل گیری عملیات ، منطق روابط ، منطق جزء و کل ، بازگشت پذیری و نگهداری ذهنی (ثابت ماندن ادراک علی رغم تغییرات ظاهری ) هم به وجود می آیند . دوره انتزاعی ( صوری) : ۱۱ تا ۱۵ سالگی ، از این دوره دیگر ذهن کودک تنها معطوف به عینیات نیست و به مسائل انتزاعی که مابه ازاء خارجی ندارند هم می پردازد . منطق قضایا ، استدلال و برهان و توانایی فرضی – استنتاجی در این دوره شکل میگیرند . مباحثی که گذشت شرح مختصری از دیدگاهها ونظریات ژان پیاژه در باب تحول شناختی بود.[i]
نظرات ()