روانشناسی و مشاوره(omidi_1200@yahoo.com)

مشاوره رایگان . مشکلات خودت را در بخش نظرات بنویسید و 48 ساعت بعد جواب دریافت کنید و با کلیک بر روی تبلیغات به گسترش اهداف ما کمک کنید. در صورت کلیک بر روی تبلیغات به سوالات شما جواب داده می شود

دروغ
نویسنده : مهران آرزومند امیدی لنگرودی - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
 
با تشکر از نظر لطف شما به هموطنان.من 3ساله که ازدواج کردم از همون ابتدای ازدواجمون شوهرم کمتر خونه میاد.اولا که بیکار بود به بهونه اینکه دلم تو خونه می گیره بیرون میموند حالا هم به بهعونه کار.در ضمن هیچوقت با من صادق نیست و همیشه دروغ میگه.چیکار کنم ؟

 

 

متشکر از اعتماد شما :

پاسخ به صورت خصوصی به ایمیل شما فرستاده شده


 
comment نظرات ()
 
شوخی
نویسنده : مهران آرزومند امیدی لنگرودی - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

سلام.من پسری  19 ساله ام .یه بار برای زود رنجی همین چند روز پیش براتون پیغام گذاشتم . چند تا سوال دیگه هم در باره زود رنجی  دارم ممنون میشم جواب بدید. یکی درباره این که گفتید عادی و همه دارند ,من فکر نمی کنم این طور باشه چون همسن هام همه خیلی راحتن , شوخی می کنن میخندن هیچ کدومشونم این احساس مسخره رو ندارند , بعدش می خواستم بدونم چه طور باید اینو درمان کنم آیا درمان دارویی داره؟ یا فقط به خودم بستگی داره.من تا چند هفته ذیگه میخام برم  دانشگاه اگه این رو داشته باشم که اصلا نمی تونم برم اونجا  می خواستم اگه ممکنه یه راه درمان سریع به من بگید تا از دست این راحت بشم . با تشکر از وقتی که می گذارید.

 

 

 

 

 

دوست عزیز متشکر از اعتماد شما :

قبلا به شما گفتم این شوخی ها و این مسئل در همه افراد است ولی شما به علت فکر کردن به این موقعیت باعث کاهش اعتماد بنفس شما شده این یک بیماری نیست که نیاز به دارو داشته باشه خودتون با افزایش اعتماد به نفس در خود راحت با این مشکل غلبه می کنید و کم کم این مسئله حل می شود . سعی کنید از جامعه فرار نکنید . بیشتر با پسران فامیل به بیرون بروید کسانی که این رفتارو با شما ندارند و با کمک آنها در جمع ای دوستانه حضور پیدا کنید و از آنها بخواهید از شما حمایت کنند . در جمع دوستانه به این فکر نکنید که الان ممکنه منو مسخره کنن و من چکار کنم اگر با شما شوخی کردند شما هم بخنندید ضعف نشون ندین اگر چند بار این کارو انجام بدین دیگه دوست های شماهم قصد اذیت کردن شما رو از سر شون بیرون می کنند هر فردی ی ضعفی داره شما هم میتونید با پیدا کردن این ضعف در دوستان تون با آنها مقابله کنید شما تو سن خاصی هستید با عبور از این زمان و وارد شدن به دانشگاه خود به خود مشکل حل می شود سعی کنید این کلمه شوخی رو تو ذهن تون تکرار نکنید در جمع دوستان تون هستید به این فکر کنید که به شما چقدر خوش میگذره . همه چیز به خودتون بستگی داره . یادت باشه حتما با ی حامی در جمع دوستان فعلا حضر پیدا کنی و از اون بخوای درز این موقعیتها از شما حمایت کند . موفق میشی مطمئن باش

 


 
comment نظرات ()
 
مشاوره تحصیلی
نویسنده : مهران آرزومند امیدی لنگرودی - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 
سلام خسته نباشید من یه راهنمایی ازتون می خواستم راستش من دانشگاه ازاد قبول شدم رشته ی راهنمایی و مشاوره . پارسال هم رشته ی روانشناسی بالینی قبول شدم البته پاره وقت که جام تا امسال هست و می تونم برم میخواستم بدونم به نظره شما کدوم رشته بهتره؟و همین طور اینکه کدوم رشته بازار کار بهتری داره؟ من منتظره راهنمایی تون هستم با تشکر

 

دوست عزیز متشکر از اعتماد شما :

مشخصا روانشناس بالینی خیلی بهتر و گسترده تر از مشاوره است . و از نظر درآمدی بهتر یک روانشناس .مشاور هم است ولی یک مشاور نمی تواند روانشناس باشد موفق باشید


 
comment نظرات ()
 
کمک
نویسنده : مهران آرزومند امیدی لنگرودی - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

سلام  . لطفا اگه امکانش هست کمکم کنین .من شدیدا به کمک شما نیاز دارم چون احساس میکنم رو به تمامی هستم
من الهام 25 سالمه 8 سال پیش ازدواج کردم حاصل این ازدواج یک دختر 4 ساله هست . نه دوران عقد عاشقانه داشتیم نه ازدواج عاشقانه خیلی عادی زندگیمو شروع کردم به امید خوشبختی احساس میکنم دوران خوش ما دوران 10 ماهه ای بود که با هم دوست بودیم البته اون موقع هم اختلافات بود ولی اون موقع چون اولین مورد بو که با کسی آشنا میشدم خیلی هول بودم و نمیخواستم از دست بدم 4ماه تو عقد بودم بعدش هم زندگیمو تو خونه ی پدرش تو یه اتاق با هزاران بدبختی شروع کردم ولی من به خودم گفتم مهم نیست که تو چه شرایطی زندگی میکنم مهم با هم بودنه وآرامشی که میتونیم با ،با هم بودن بدست بیاریم . احساس میکنم همه چیز رو خیلی ساده گرفتم ومحبت وانرژی زیادی که گذاشتم اونو دریده کرده .اون بیشتر دوست داره با دوستاش و خانوادش باشه تا من ودخترش . بد دهن وناسزا میگه منو با لقبای رکیک صدا میزنه ، اونقدر که همه ی حرمتا رو از بین برده وقتی به دلم رجوع میکنم هیچی جز نفرت ازش ندارم تا حدی که من که اونقدر دلرحمم منتظر میشینم کسی بیاد وخبر مرگشو بده . با وجود این همه بی حرمتی ها مثل خیلی از خانومای دیگه نرفتم قهر هر چی بوده تو خونه بوده حتی یه وقتایی خودش با لگد میگفت برو ولی من موندم ضعف دستش ندادم  بارها پیش اومده که منو کتک زده که جاش مونده بود بهم گفتن برو طول درمان بگیر بذار برا روز مبادا ولی من این کارو نکردم گفتم این طوری همیشه دنبال مدرکم تا راه حل ولی در اون هیچ اثری نداشته من خانواده ی آرومی دارم که از طلاق واینجور مسائل میترسن .حتی اون هم میگه منو واسه همین انتخاب کرده که هر کاری بخواد بکنه ولی من اعتراض نکنم شغل آزاد داره روزا سر کاره شبا هم با دوستاش فقط واسه خواب یا غذا ویا تعویض لباس میاد بارها شده که بچه دلتنگش شده ولی اون اهمییت نمیده از اول هفته با دوستاش حتی یه آخر هفته هم با ما نیست حق اعتراض هم ندارم اگه هم اعتراضی کنم نتیجش توهین و بددهنی هاشه  از نصیحت بدش میاد با مشاور مخالف میگه من مشکل ندارم که برم مشاوره میگه من خودم مشاورم اونی که مشکل داره تویی به خانوادش وابستگی شدید داره اونام شدیدا پشتشن و همیشه حقو ناحق میکنن و میگن پسر ما مشکلی نداره الان که این نامه رو براتون مینویسم هم خونه نیست شبا دیر میاد چند بار متوجه شدم که با جنس مخالف حرف میزنه اون هم با چنان شور حرارتی که با من نداشته حتی دوران عقد .میگه زن مال ایام پیری هست الان باید جوونی کنم ولی من نمیتونم دیگه خسته شدم از 18 سالگی خودمو اسیر زندگی کردم حتی قبل بچه دار شدن خواستم جدا شم ولی همه از اون فکر های دوره ی بوق کردن که بچه مردو میسازه زندگی شیرین میشه  اونقدر گفتن که باورم نمیشد 5 ماهه باردار بودم ومتوجه نشدم بچه هم اونو عوض نکرد . حرفای من زیاد ولی فکر میکنم کلی منظورمو رسوندم الان احساس میکنم حتی اگه زندگیم تغییر کنه که نمی کنه من نمیتونم مث گذشته باشم من نسبت به اون دل چرکین شدم در ضمن حرمتا رو اون شکسته من هیچ وقت مثل خودش نبودم شاید واسه همینه که نمی تونم دلمو باهاش صاف کنم . با همه ی این تفاسیر من در کل میخوام ازش جدا بشم حالا از این میترسم که دخترمو بهم نده همه ی زندگیمو میدم فقط دخترمو میخوام حتی مهریه ی سنگینی هم ندارم که اون نتونه بده و من در عوض دخترمو بخوام البته تو حرفاش میگه دخترتو میدم ولی من میدونم که همش فیلمه ......کمکم کنین هم دخترمو میخوام هم دیگه طاقت عذابایی که میکشم رو ندارم همه ی روزام با ترس میگذره خستم خسته...........
من همیشه سعی کردم رابطه خوبی با هم داشته باشیم یای از این ها اهمیت دادن به مناسبتها بود که اون هیچ احساسی نسبت به اونها نداشت حتی وقتی هدیه رو میگرفت با من از قیمت و عدم رضایت از هدیه میگفت در صورتی که من همه ی سلیقه هاشو میدونم وموقع خرید همه این موارد رو رعایت میکردم تو زندگیم همیشه سعی داشتم یه جورایی از لحاظ احساسی غافلگیرش کنم مثلا نامه های عاشقانه شب که میخوابید براش میذاشتم که صبح ببینه یا میچسپوندم رو آینه باورتون نمیشه اون بخاطر اینکه نوشته ها رو نبینه مسیرشو عوض میکرد یعنی از آینه حمام استفاده میکرد تا نبینه حتی اسم مستعار عاشقانه واسش گذاشتم که اون حس خوبی داشته باشه ولی نشد یه وقتایی به خودم میگم اگه به سنگ محبت کرده بودم تا حالا نرم شده بود بارها نظرشو در مورد زندگی مشترک وانتظارش پرسیدم در جوابم گفته "زن فقط واسه خونه خوبه که به زندگیش برسه وبچه بزرگ کنه و مرد هم بیرون باشه ولذت ببره و وقتی پیر شد که دیگه جونیش رفت و کسی تحویلش نگرفت واسه زنش باشه (منظورش از تحویل نگرفتن فقط جنس مخالفه اون علاقه زیادی به اینطور روابط داره ) به نظر من اون اصلان مرد زندگدی نیست همیشه ادای مردای مجرد رو در میاره و شیطنتها و بیخیالی های این دوران رو داره اون از روزی که با هم ازدواج کردیم از من خواسته که به حرفاش گوش بدم و با اون مخالفت نکنم حتی اگه نظر من خلاف اون باشه من نمیخوام با کسی زندگی کنم که تو ایام پیری که اونم با اما و اگر باشه بیاد طرفم . دل من دیگه رفته من نمی تونم ببخشمش لقبای خوبش کلفت حالا اون لقب بداش بماند اون حرمت همه چیزو شکسته در ضمن اون همیشه میگه من میخوام یه کاری کنم که تو خودت بری درخواست طلاق بدی که همه چیز به نفع اون تموم بشه و من بشم گناهکار و اون بشه قهرمان داستان و مظلوم واقع بشه .......من واقعا موندم تو رو خدا شما اگه جای من بودین چیکار می کردین .....من دیگه بریدم .
منتظر کمکه شما هستم................ 

 

پاسخ به ایمیل شما فرستاده شد


 
comment نظرات ()
 
گم کردن
نویسنده : مهران آرزومند امیدی لنگرودی - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

سلام
من مدتی ایه که فکر می کنم خودم و گم کردم
احساسات ام رو گم کردم تفکرات مثبتم و گم کردم
استعدادام و گم کردم
آرامشم و گم کردم
اعتماد به نفسم و گم کردم
دوست داشتنی هام و گم کردم

راستش من دیگه هیچ کار یرو نمی تونم بدون استرس و لرزش دست انجام بدم
حتی توی خواب
حتی برای یک کار ساده وقت یکه هیچ کس نیست

دوست عزیز پاسخ به ایمیل شما فرستاده شد


 
comment نظرات ()
 
تعصبی
نویسنده : مهران آرزومند امیدی لنگرودی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
 

سلام.دختری ۲۶ ساله و دانشجوی کارشناسی ارشد در خارج از کشور میباشم. در خانواده‌ای بزرگ شدم که انسانیت آدم‌ها واسمون حرف اول رو میزد نه جنسیت اونا. پدرم سختگیری‌های معمول یک مرد ایرانی‌ رو داشت اما نه در حدی که هیچوقت باعث ناراحتی‌ ما بشه. من و خواهر کوچکترم هم علیرغم همهٔ آزادی هایی که داشتیم همیشه حد و مرز ارتباط داشتن با پسر‌های اطرافمون از همکلاسی گرفته تا جامعه و محل کار رو رعایت کردیمو می‌کنیم. من آدمی هستم که بین دوستام به با معرفتی و مهربانی زبانزد هستم، در شهری بغیر از شهر محل سکونتم دانشجوی لیسانس بودم اما هنوزم با خیلی‌ از دوستام همون رابطهٔ دوستانهٔ ساده رو حفظ کردیم.( شرمنده اما من برای اینکه واقعا به رهنمایی احتیاج دارم و می‌خوام کاملا خودم رو توصیف کنم همه چیز رو با جزییات میگم!).دختری هستم از خانوأده‌ای مرفه و تحصیلکرده و اگرچه همیشه سعی‌ در بالا بردن زیبایئ‌های باطنی خود داشتم اما خداوند نعمت زیبایئ ظاهری را نیز به من عطا کرده...

توی همهٔ این سال‌ها که تجربه زندگی‌  مستقل هم در ایران و هم در خارج از اون رو داشتم هیچوقت با پسری وارد رابطهٔ احساسی‌  ۲نفر نشدم..همیشه دوستی‌‌های جمعی رو ترجیح میدادم. در رشته معماری درس خواندم که به دلیل کارها و واحد‌های عملی‌ وگروهی رابطه‌ای بسیار خوب صمیمی‌ بین همکلاسی‌ها برقرار هست اما من همیشه بیش از حد معمول با پسری صمیمی‌ نشدم... چون نه قصد ازدواج در اون مرحله رو داشتم نه تمایل به داشتن دوست پسر خاص تر از بقیه...

این روز‌ها پسری وارد زندگی‌ من شده از هم دانشکده‌ای‌های الانم . برای اولین بار متفاوت تر از بقیه با اون وارد رابطه شدم، بار‌ها و بار‌ها تنهایی‌ باهاش بیرون رفتم و از مسائل مختلف با هم حرف زدیم و هم صحبت‌های خوبی برای هم بودیم. علاقه‌ای شکل گرفت و روز به روز هم داره بیشتر میشه. این هم پسری هست از خانواده‌ای تقریبا شبیه ما.می‌شه گفت از لحاظ فرهنگی‌ و ... در یک سطح هستیم.

اون چیزی که من به دنبالش بودم و با سایت شما آشنا شدم مشاوره‌هایی‌ بود در زمینهٔ `` غیرت مردانه`` حد و حدود و راه کارهای رفتاری در برابر اون . دوست کنونی من پسریست بسیار حساس و تعصبی و بقول خودش حسود.

یک حساسیت‌هایی‌ ازش دیدم که سعی‌ کردم زیاد بهشون دامن نزنم و با محدود کردن روابطم به دوستان مشترکمون شاید از حساسیت‌های اون هم کم بشه... من آدمی‌ بودم که همیشه خیلی‌ چیز‌ها رو رعایت کردم در نتیجه برام سخته که کس دیگه‌ای به من بگه با دیگران چه نوع رابطه‌ای داشته باشم. سعی‌ کردم که به خودم بفهمونم که هر رابطه مشترکی نیازمند یک نوع آداب خاص هست و باید متفاوت از یک نفر بودن رفتار کرد اما ...

یکی‌ از دلایل دلخوری به بین ما بوجود آمده مساله فیس بوک هست که به قول اون یک مثال است از جامعه واقعی‌. میگه دوست ندارم پسری که من نمیشناسم بیاد واست چیزی بنویسه و ...

گفتم بهت میگم کی ان، دوستام و فامیل... سعی‌ کردم با آروم حرف زدن توجیهش کنم اما میگه من دوست ندارم حالا تصمیم با خودت... شاید این کاملا پیش پا افتاده باشه اما منو از عواقب و آینده میترسونه...

نیازمند راهنماییتون هستم و طرز صحیح  برخورد در این مواقع...

پیشاپیش کمال تشکر را دارم.

شاد و سربلند باشید

با احترام

پاسخ در ادامه مطلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
" مگه من دیوونه ام که برم پیش روانشناس " !!!
نویسنده : مهران آرزومند امیدی لنگرودی - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
 

سلام به همگی همراهان

 اول از همه از اینکه با  حمایت ها و  نظرات  سازنده خود مرا یاری می نمایید کمال قدردانی را دارم ، امید

 که این فعالیت ها بتواند مفید واقع گردد .

ضمن  تشکر از همه ی دوستانی  که در  نظر خواهی قبل شرکت داشتند ، به پیشنهاد  یکی از همراهان

تصمیم گرفتم به جمع بندی ای  از نظرات شما راجع به  مبحث  علل کم اهمیتی به خدمات مشاوره ای و

روانشناختی و به عبارت دیگر زندگی روانی در جامعه ایران بپردازم.

به نظر می رسد اولین برداشتی که از نظرات شما همراهان می توان راجع به دلایل این موضوع انجام داد

و به عبارتی مهم ترین دلیل این مسئله برداشت اشتباهی است که از مراجعه کنندگان به این مراکز وجود

دارد و شاید قول معروفی که از خیلی ها شنیده ایم :

" مگه من دیوونه ام که برم پیش روانشناس " !!!

این جمله  نشان  می دهد  هنوز  مردم جامعه  ما شناخت  درستی از علم  روانشناسی ، روانشناس و

خدماتی که  می تواند ارائه دهد  نداشته و  تعریف درستی از  این شاخه  برای عموم ارائه نگردیده است

عموماً  افراد ، روانشناس  را به  عنوان متخصصی  می شناسند که  تنها  کارش  درمان  اختلالات  روانی

 عمده است!!! و یا سخنرانی درمحافل و رسانه ها !!!

همچنین به نظر می رسد ما هنوز تعریف درستی از سلامت روان و اختلال روانی و آنچه در میان این طیف

 قرار می گیرد نداریم ، در حالیکه آنچه  در میانه ی این  طیف قرار گرفته و  اختلال روانی نیز محسوب نمی

شود بسیار  گسترده تر  بوده و پرداختن به آن گامی مهم  در جهت  افزایش  سلامت روانی محسوب می

شود .

در یکی از نظرات برخورد  نامناسب  متخصصان  روان  علت موضوع مورد نظر معرفی شده بود ، اگرچه من

منکر  وجود  چنین چیزی در بعضی از موارد نیستم ولی آیا این موارد آنقدر گسترده  است که  افراد جامعه

را از همه ی متخصصان این رشته فراری دهد؟! شما چه فکر می کنید؟

ممکن است برخی  از افراد همانگونه که در نظرات به  آن اشاره شده بود اعتقاد داشته باشند  که " مردم

آنقدرگرفتار هستند که نه وقت و نه هزینه ی این کارها را دارند" !

اگرچه در مورد هزینه بنده هم معتقدم ناتوانی در پرداخت این خدمات در برخی موارد مانعی برای استفاده

 از آن ها است و امیدوارم با تحت پوشش  قرار گرفتن  این خدمات توسط بیمه های  دولتی خدمت بزرگی

به سلامت  روان شود  اما  در  مورد  نداشتن  وقت! به  نظر  نمی رسد مراجعه نکردن و حل نشدن برخی

مشکلات وقت بیشتری از ما می گیرد ؟

البته  گاه  نیز هر زمان که می خواهیم احساس یا رفتاری را تغییر دهیم هزار و یک بهانه می تراشیم تا با

چنین چالشی  مواجه نشویم و معمولاً با گفتن اینکه" وقت و انرژی کافی نداریم" یا اینکه" تغییر  مشکلی

را حل نمی کند" یا" اصلاً من مشکلی ندارم" خود را قانع می کنیم !

گاه نیز مسئولیت مشکلات و مسائل خود را بر عهده دیگران و یا سایر عوامل انداخته و خودمان را از تلاش

برای حل آن ها معاف می کنیم ...

شما تا چه اندازه با این موضوع موافقید؟

 

ضمن  تشکر  دوباره  از همراهی  شما  لطفاً  اگر در مورد  مطالب انتقادی  دارید مطرح نمایید

واگر موضوعی درباره  مسائل روز جامعه  در ذهن دارید که مرتبط  با  مباحث روانشناسی نیز

هست و مایلید به آن پرداخته شود پیشنهاد بفرمایید .

 


 
comment نظرات ()